دولت جاویدیافت هرکه نکونام زیست
نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس میشوند، میگویند حساسیت فصلی است؛ آری من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم ***************************************
نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تورادارد. نمیدانم نداشتنت سخت تراست یا تحمل اینکه دیگری تورادارد؟ ************************************** کفشهاى آخرین دیدارمان را برق میاندازم? چقدر به پایم کوچکند...! ************************************** آنشرلی هم نشدیم . یکی ازمون بپرسه: آنه! تکرارغریبانه روزهایت چگونه گذشت؟ ATR جوانتر که هستیم وقتی به خاطرات گذشته مان نقب می زنیم دلتنگی و بغض و حسرت چیزهایی که داشته ایم یا نداشته ایم را مثل سرما بر پشت و داغی بر صورتمان احساس می کنیم . کمی که بزرگ تر شویم و پا به سن بگذاریم یاد می گیریم که همیشه خاطرات آن چیزی را که بهتر نبوده است جوری جلوه می دهد که گویی بهتر بوده است، یاد می گیریم که بگوییم :«مهم نیست»! و «خیلی فرقی به حالم نمی کند»! یاد می گیریم که نمی توانیم همه چیز را با هم داشته باشیم ... یاد می گیریم که آن دلتنگی و اندوهی که مرور گذشته درونمان جاری می کند وآن چیزی که میل به تجربه مجدد آن داریم احساسی بوده است که در گذشته داشته ایم نه موقعیت! یاد می گیریم که اینجوری بودن ، اینجوری فکر کردن ، اینجوری نتیجه گرفتن و اینجوری حس کردن ، برایمان بهتر است! بله !اینجوری برایمان بهتر است ! ATR چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
ATR تموم شد...یه ماه جون کندن بالاخره تموم شد ولی.. نه تموم نشد تازه اولشه امسال شاید سخت ترین و پرکار ترین سال زندگیم باشه...خیلی استرس دارم چندروز پیش داشتم کتابایی که از نمایشگاه گرفتم نگاه میکردم یعنی وقت میشه همشونو بخونم؟؟ اگه بشه خیلی خوب میشه اول تیر کلاسامون شروع میشه وووووووووی دعا کنید واسه من و واسه همه ی کنکوریا!!! حلال بفرمایید فعلا بای تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو ببین خالی است روی لحظه هایم جای پای تو اگر کافر اگر مومن به دنبال تو می گردم چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو به بنــد هجر تو جانا گرفتـــارم ز حسرت آتشی بـر ســـینه دارم شفا بخش وجود ممـلو از دردی تویی همچوطبیب و من چوبیمارم ازاین حسرت اگربیرون روم یک شب گل خنده بـه لب مستانه می کارم سعادت بر سـرم پـا می نهـد آخر گره وا می شود از بخت و از کارم کنـار بســتر وصــل تـو بنشینم ز شوقت تا سحر بی تاب و بیدارم ز نور چهره ات ســوزی دگر گیرد کنــون ســاز غم انگیز شب تارم چو دستت گردن آویز «رها» گردد ز سر بیرون کنم غیر از تو افکارم سر تا پای خودم را که خلاصه کنم می شوم قد یک کف دست خاک که ممکن بود یک تکه اجر باشد توی دیوار خانه، یا یک قلوه سنگ روی شانه یک کوه، یا مشتی سنگ ریزه ته اقیانوس، یا حتی خاک یک گلدان همین گلدان پشت پنجره. خدایا، دستمان را بگیر، و نیاور ان روزی را که مجبور شویم چنین بگوییم قطره دلش دریا می خواست،خیلی وقت بود به خدا گفته بود اما هر بار خدا میگفت: از قطره تا دریا راهی است طولانی. راهی از رنج، عشق و صبوری،هر قطره را لیاقت دریا نیست قطره عبور کرد و رفت، قطره همه را پشت سر گذاشت،قطره ایستاد و منجمد شد،قطره روان شد و راه افتاد، قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست، روز دریا شدن،خدا قطره را به دریا رساند،قطره طعم دریا را چشید،طعم دریا شدن را اما... روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر هم آیا هست؟؟... خدا گفت:آری هست قطره گفت پس من آن را میخواهم،بزرگترین را بینهایت را. خدا قطره را در قلب آدم گذاشت و گفت اینجا بینهایت است. آدم عاشق بود دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه ی عشق را در قطره ریخت،قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی از چشم عاشق چکید خدا گفت: حالا تو بینهایتی چون که عکس من در اشک عاشق است ****************************************** سیییییییییییلام بروبچ...چه خبرا؟ چیکار میکنید با ماه رمضون؟! نماز روزه هاتون قبول باشه منو یادتون نره دعا کنیدا!!! یه سوال اساسی از پارسی بلاگی ها:این پارسی بلاگ که تحولاتی در صفحه ی نظرات ایجاد کرده جای آدرس وبلاگ و کجا گذاشته؟؟من پیداش نمیکنم...ممنون میشم جواب بدین به یادتونم...به یادم باشید فعلااااااااا باااااااااااای دیوانه ی عاشق پسر جوون رفت سر همون چشمه ای که بار اول دختر رو دیده بود. و با خودش زمزمه کرد : آخه چرا رفتی شهر؟ می دونی که حتی من طاقت چند روز دوریت رو ندارم و در همون لحظه از تعجب خشکش زد وقتی دید که تصویر دخترک روی آب چشمه ظاهر شد و گفت: آخه دیگه دوستت نداشتم! پسر های های گریه کرد. اما دستی از پشت روی شونه هاش احساس کرد و وقتی برگشت دید که دخترک درست بالای سرش رو تخته سنگی نشسته و می گه عزیزم شوخی کردم باهات من. و پسرک یه دنیا شاد شد. و پاشد و به شوخی آروم با دستش زد پس کله دختر و گفت : دیگه با من از این شوخیا نکنیا. اما همون لحظه دخترک از روی سنگی که بالاش بود لیز خورد و با کله خورد روی سنگی که پائین چشمه بود. خون همه چشمه رو فرا گرفت. و دختر ضربه مغزی شد و مرد. از فردای اونروز پسر هر روز لب چشمه می رفت و با تصویر دختر تو چشمه از لیز خوردن دخترک از بالای سنگ می گفت و بعدش با هم قاه قاه می خندیدند. و در این میان بزگترها وقتی می یومدند تو چشمه پسری رو می دیدند که هر روز یه خاطره گریه دار رو با خودش بلند بلند تکرار می کنه و بعدش تنهائی می خنده. اما دختر بچه ها به جز پسری که تو چشمه بود، تصویر دختر زیبائی رو روی آب چشمه می دیدند که از پسره بیشتر می خنده. تا نکنه دل پسر بگیره و باور کنه که دخترک دیگه واقعا رفته... سلام به دوستای خوب خودم احوالات؟؟ داشتم همینجوری میگشتم عکسای قهرمانی اسپانیا رو پیدا کردم گفتم بذارم طرفدارای اسپانیا حالشو ببرن اول عکس های هواپیما: مادرید: اینم جشن قهرمانی در مادرید:
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش خاموش که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها؛
من به این جمله نمی اندیشم!
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاینده هستی را، در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را می شنوم، می بینم!
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم!
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو می اندیشم!
همه وقت، همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!
تو بدان این را تنها تو بدان، تو بیا،
تو بمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!
من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند!
اینک این من که به پای تو در افتادم باز.
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر! تو ببند! تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ی ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان با من، تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من، همین یک نفس از شعله جانم باقیست،
آخرین جرعه این جان تهی را تو بنوش!
یک کف دست خاک ممکن است هیچوقت، هیچ اسمی نداشته باشد و تا همیشه خاک باقی بماند، فقط خاک...
اما حالا یک کف دست خاک که وجود دارد که خدا به او اجازه داده نفس بکشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد.
یک مشت خاک که اجازه دارد عاشق شود، انتخاب کند، عوض شود، تغییر کند.
وای خدای بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاک برگزیده ام، همان خاکی که با بقیه خاک ها فرق دارد. من ان خاکی ام که توی دست های خدا ورزیده شدم وخدا از نفسش در ان دمید. من همان خاک قیمتیم.
...اما این خاک، این خاک برگزیده، خاکی که اسم دارد – قشنگترین اسم دنیا- خاکی که نور چشمی و عزیزدردانه ی خداست، اگر نتواند تغییر کند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نکند، اگر همینطور خاک باقی بماند، اگر ان اخر که قرار است برگردد و خود جدیدش را تحویل خدا بدهد، سرش را بیندازد پایین و بگوید:« یا لیتنی کنت ترابا»( ای کاش خاک بودم...) چه میشود؟ این وحشتناک ترین جمله ای است که یک ادم می تواندبگوید، یعنی اینکه حتی نتوانسته است خاک باشد، چه برسد به ادم! یعنی اینکه...
![]()












| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










